قسمتی از کتاب روایت‌های آوانگارد: گفتگو با استادان موسسه‌ی معماری کالیفرنیای جنوبی
قسمتی از کتاب روایت‌های آوانگارد: گفتگو با استادان موسسه‌ی معماری کالیفرنیای جنوبی

این کتاب، مجموعه چهارده گفت‌وگو است که در فاصله دسامبر 2013 تا 2014 با تعدادی از شناخته‌شده‌ترین استادان مؤسسه معماری کالیفرنیای جنوبی انجام شده است. دلیل ترجمه این اثر، ایجاد پیوند میان آموزش معماری در ایران و آموزش معماری در مدارس پیشروی دنیاست، که امری بسیار مهم و ضروری است.

موسسه معماری کالیفرنیا جنوبی (سای_آرک) یک مدرسه ی مستقل معماری است که در سال 1972 توسط تعدادی از استادان و دانشجویان ناراضی دانشگاه پلی تکنیک کالیفرنیا (پومونا) در لس انجلس تاسیس شد. حدود پانصد دانشجو و هشتاد استاد این موسسه با همکاری یک دیگر تلاش میکنند مرز های دیسیپلین معماری را گسترش دهند و به گستره های جدیدی گام بگذارند .ریاست مدرسه در حال حاضر بر عهده اریک اوون ماس است و جان انرایت، هرنان دیاز الونسو، مارسلو اسپینا و پیتر زلنربه ترتیب مدیریت برنامه های کارشناسی ،کارشناسی ارشد و تحصیلات تکمیلی را بر عهده دارند.در عین حال جفری کیپنس به عنوان مشاور عالی پایان نامه های دانشجویان ،با مدرسه همکاری میکند.سای_آرک به عنوان یکی از پیشرو ترین مدارس معماری دنیا شناخته می شود و بخاطر تلاشش برای گسترش مرز های معماری و اموزش ان شهرت دارد.

 

گفتگوی نخست؛

هرنان دیاز آلونسو

 Image result for Hernan Diaz Alonso

پویان روحی:شما جزئی از چیزی هستید که شاید بتونیم بهش بگیم سنت سال های طلایی دانشگاه کلمبیا؛سال های پایانی دهه ی نود .فکر میکنید سای_آرک هم در زمینه تولید گفتمان معماری و معماران رادیکال چنین جاییه؟جایگاه سای_آرک رو نسبت به دیگر مدارس آوانگارد چطور میبینید؟

هرنان آلونسو:فکر میکنم هر مدرسه ای متفاوته. بنابراین فکر نمیکنم که مدرسه ها بتونن شبیه به هم باشند.این به کنار فکر میکنم جور تبارشناسی یا یک سری روابط خاص بین مدرسه های مختلف در زمان های مختلف وجود داره که میشه اون ها رو ردیابی کرد.برای مثال ای ای در دهه هفتاد و کلمبیا در دهه نود.فکر میکنم چیزی که سای_آرک رو از بقیه مدرسه ها متفاوت میکنه، اینه که از ابتدا با این ایده که مدرسه ای با یک دستور کار رادیکال باشه تاسیس شده؛یک جور انقلاب کار در برابر دستور کار معماری.امروز این قابل بحثه که آیا هنوز مفهوم  یک دستور کار انقلابی امکان پذیر هست یا اینکه نه،ما بیش تر با یک تکامل در درون همون انقلاب سرو کار داریم .من فکر میکنم همیشه در زمان های مختلف مدرسه های مختلفی وجود دارندکه موجب پیشرفت گفتمان معماری میشوند.امروز سای_آرک بدون تردید یکی از این مدرسه هاست.از طرف دیگه مفهوم آوانگارد همیشه موضوع حساسی بوده .به این دلیل که اگر شما آوانگارد باشید،به احتمال زیاد یک جور مقاومت در برابرتون وجود داره.من مطمئن نیستم که امروز این مقاومت به اندازه ای که قبلا بود نیرومند باشه.بنابراین چیزی که من بهش علاقه دارم اینکه سای_آرک ظرفیتش رو برای نواوری جدید بودن معماری به عنوان وسیله ای برای بازبینی در فرهنگ و جامعه به طور کلی حفظ کنه.بعضی وقت ها بعضی عبارت ها معنی خودشون رو از دست میدن.مثل تصوری که ما ازآوانگارد  داریم .بنابراین فکر می کنم سای_آرک یک مدرسه ی مستقل معماریه.این جا فقط یک مدرسه معماریه و این مسئله اون رو خاص و متفاوت میکنه. اما این رو هم بگم که هر مدرسه ی جالب معماری این تصور رو داره که خاص و متفاوته و فکر میکنم این مسئله بعضی وقت ها به یک کلیشه تبدیل شده .چیزی که من میگم اینکه سای_آرک به اینده معماری متعهده و به فکر کردن درباره ی این که معماری چه کارهایی میتونه انجام بده و معماری چی میتونه باشه.تلاش میکنه از هیچ چیز به سادگی نگذره و متعارف برخورد نکنه.بنابراین به این معنا یک تبار شناسی ،یک رابطه بین کلمبیا و برنارد شومی،بین سال های برنارد شومی در کلمبیا و سای_آرک امروز وجود داره.این ایده ی عدم قطعیت یا این ایده که مدرسه از اینکه ندونه نتیجه ی نهایی چه خواهد بود ترسی نداره .فکر میکنم این مسئله در روند تکامل یک مدرسه اهمیت زیادی داره .بله،میتونم بگم که یک رابطه وجود داره.اما امروز سای_آرک ویژگی هایی داره که کلمبیا در اون زمان نداشت .در نهایت مثل خیلی از چیزهای دیگه، معماری هم یک پدیده شخصیه.بنابراین همه چیز ختم میشه به شخص.این چیزیه که میتونم بگم.

Related image

پ.ر:از استدیوی خودتون در سای_آرک بگید.

ه.آ:استدیوی خودم،این ترم یا کلا؟

پ.ر:تفاوتش در هر ترم با ترم پیش خیلی زیاده؟

ه.آ:خب،خیلی زیاد نیست.هر ترم سعی میکنیم طعم متفاوتی بهش بدیم و رویکرد متفاوتی داشته باشیم.اما درون مایه اصلیش...این کمی مربوط میشه به چیزهایی که داشتیم در پرسش قبلی دربارشون حرف میزدیم،درسته؟اینو میتونم بگم که استدیو همیشه در حال تکامله  و البته بعضی چیزها هم هست که ثابت میمونن ؛علاقه من به تصویر به عنوانابزاری برای افرینش فرم،علاقه ام به امر ترسناک و گروتسک به عنوان مکانیزم هایی جایگزین برای افرینش زیبایی .بنابراین بعضی چیز ها هستند که همیشه ثبت میمونن و میتونم اینو بگم که از حدود دوازده سال پیش که  تدریس در سای_آرک رو شروع کردم،ثابت موندن.در واقع شاید از زمانی که در ارژانتین یک دانشجوی 21-20 ساله بودم. درست زمانی که شروع کردم به فکر کردن دراین باره که دوست دارم چجور معماری باشم .به این معنا یکسری عناصر هستند که ثابتند و در عین حال یک جور تعهد به مدل سازی کامپیوتری و انیمیشن دیجیتال و افکت های سینمایی هم وجود داره .فکر میکنم ژانری که دوست دارم خودم رو جزئی از اون بدونم،در 25-20سال گذشته،مسیر های مختلفی ایجاد کرده .میتونم این رو بگم که اون مسیری که بهش علاقه دارم و من رو درگیر کرده ، چیزیه که من بهش میگم عوامل سرایت یا یک جور جهش .به این معنی که من به یک جور تعصب در تکنیک ها و مکانیزم های افرینش توسط کامپیوترها اعتقاد ندارم.بنابراین استدیو درهرترم کمی متفاوته.برای مثال در این ترم داریم به قصابی نگاه میکنیم و اینکه چطور حیوانات بریده شده و قصابی حیوانات،میتونه به مسئله فرم ارتباط داده بشه.من یک فرمالیستم و هرگز اینکار رو انکار نمیکنم.بنابراین به مسئله فرم علاقه دارم و فکر میکنم کامپیوترها با نیروی محرکه ی عظیمی که دارند کمک زیادی به این مسئله کردند .بنابراین استفاده از اون ها در استدیو همیشگیه.یک چیز دیگه که بهش علاقه دارم اینکه استدیو همیشه به دنبال این باشه که چیزهارو پیش ببره. نه اینکه روی مسائلی کار کنه که من از قبل میدونم. بنابراین همیشه نسبت به چیزهایی که نمیدونیم علاقه بیشتری در استدیو وجود داره تا چیزهایی که میدونیم.من خیلی به این مسئله علاقه دارم.بنابراین همیشه میگم که بیش تر از اینکه خودم رو یک استاد بدونم، مسئول یک ازمایشگاه میدونم.به این معنی که دوست دارم با دانشجوها کار کنم ،دوست دارم من رو شگفت زده کنند،دوس دارم این حس ماجراجویی در کار وجود داشته باشه.مسئله معماری برای من همیشه فرمه. اینکه چطور فرم از فرم پیروی میکنه وچه کیفیاتی با این نگاه به وجود می اید و اینکه امکانات یک معماری که به کمک تصویر به وجود می اید،چی میتونه باشه.بنابراین استدیوهای من در خیلی از موارد شبیه به هم هستند،اما موضوعاتی هم هستند که درهرترم تفاوت دارند.برای مثال در این ترم ما روی فرم غیرشمایلی تمرکز کردیم.روی مسئله ایجاد یک نوع درونیت پیشرفته در مسئله ی فرم کار کردیم.بنابراین ایده برش حیوانات که درباره اش حرف زدم،یک جور باز تعریفه مسئله فرمه .برای من مفهوم هیولا وارگی،سرهم بندی و ایده باز سازمان دهی یک کل هم مطرحه.اما موضوع استدیو همیشه حول مسئله ی زیبایی شناسیه ،حول زیبایی و رسیدن به ابزار ها و مکانیزم های جدید برای افرینش اون.

 Related image

پ.ر:فکر می کنم یکی از انتقاداتی که به سیستم اموزشی سای_آرک وارد باشه، اینکه زمان دانشجوها رو خیلی میگیره.در واقع دانشجوها تقریبا تمام مدت اینجا هستند و درگیر کار های عملی.وقت زیادی برای مطالعه پیدا نمیکنند. تمرکز زیادی روی طراحی وجود داره و ظاهرا به همون اندازه علاقه یا اهمیت در مورد سمینار های تئوری وجود نداره.

ه.آ:من دوست دارم فکر کنم که اینطور نیست.فکرمیکنم مدرسه به اندازه زیادی به تئوری میپردازد.در واقع میتونم ادعا کنم که در طول سه یا چهار سال گذشته سای_آرک تلاش زیادی کرده که یک گفتمان معماری تولید کنه.این گفتمان چیه؟جواب دادن به این سوال اسون نیست.چون این گفتمان از صدا های مختلفی تشکیل شده.بنابراین زمانی که من حرف میزنم،دارم دیدگاه شخصی خودم رو میگم.بعضی وقت ها دارم به عنوان مدیر برنامه ی (کارشناسی ارشد)حرف میزنم و بعضی وقت ها هم به عنوان یک طراح.بنابراین شخصا به ایده طراحی تئوری باور دارم و نه تئوری طراحی.دست کم دوست دارم فکر کنم که سای_آرک در بسط یک مفهوم تئوری یا چهارچوب مفهومی سرمایه گذاری کرده،چهارچوبی مفهومی که از ساختن  و تولید کردن سرچشمه میگیره.به این معنی دوست دارم فکر کنم که ما به تئوری و مطالعه توجه میکنیم .حالا اگراین طور بگید که ما مدرسه ای هستیم که تنها میخواهیم روی این مسئله تمرکز کنیم و طرح تولید نکنیم،نه این سای_آرک نیست.چیزی که میتونم بگم همینه.ممکنه یک نفر این رو به عنوان یک نقد ببینه.من میتونم این طور بگم که این رویکرد و تصمیم ماست.این که چهار چوب مفهومی تئوریمون هرچی که هست،باید از کنش طراحی سرچشمه گرفته باشه.این جا یک مدرسه است که با فرهنگ استدیو طراحی پیش میره، یک مدرسه که با طراحی تعریف شده،مدرسه ای که با تولید معماری به جلو حرکت میکنه و به عنوان چنین مدرسه ای رویکرد اصلیش اینطوره.این به این معنی نیست که تمام این چیزهایی که گفتم،یک مفهوم تئوری تشکیل نمیدن. به این معنی نیست که ما نخواهیم دانشجوها مطالعه کنند یا برای اون وقت صرف کنند.دست کم من این دو تا رو از هم جدا نمیبینم.من همه چیز رو به عنوان محصول هر دوی این ها میبینم.بنابراین فکر میکنم هر چقدر که شما بیش تر درباره تئوری و تاریخ بدونید،بیش تر مجهزید.فکر میکنم مدرسه در این زمینه داره دچارتغییر میشه،در یک دوره ی گذاره.به همین دلیل شاید اونقدر ها هم که باید،در این زمینه قدرتمند نیست.اما در عین حال خیلی هم مطمئن نیستم که این مسیری باشه که ما بخواهیم در اون حرکت کنیم.مدرسه هی دیگر اینکارو خیلی خوب انجام داده اند و فکر نمیکنم این وظیفه ما باشه.اما میخوام خیلی روشن بگم که فکر میکنم اگر شما خوب و با مهارت طراحی کنی،به طور خودکار داری یک چهارچوب مفهومی و تئوری خوب و ماهرانه به همراهش ایجاد میکنی.من معتقدم که معمار یک عامل فرهنگیه.فکر میکنم که ما صنعت گر نیستیم.ما عوامل فرهنگی هستیم و به عنوان یک عامل فرهنگی تصور نمیکنم بتونیم از این مسئله دوری کنیم.من به این مسئله اینطور نگاه میکنم. هرچند درک میکنم که بعضی ممکنه طور دیگه ای نگاه کنند.

 

پ.ر:بحث ساحل غرب/ساحل شرق که خیلی وقتها مطرح میشه ...

ه.آ:بله...

Related image

پ.ر:میدونم که درباره ی فردیت هر مدرسه صحبت کردید. اما کدام یک از مدارس ساحل شرق برای شما جذاب ترند یا فکر میکنید به کاری که ما اینجا انجام میدیم ،نزدیکترند؟

ه.آ:من اهل ارژانتینم.بنابراین از جنوب میام.واقعا هیچ وقت اونقدر به این بحث ساحل غرب/ساحل شرق اهمیت ندادم.میتونم اینطور بگم که اینو بیش تر در ساحل شرق میگن تا ساحل غرب .برداشت من اینکه بیش تر ادم های ساحل غربی به ساحل شرق اهمیت نمیدن.اما ساحل شرقیا مرتب میگن ساحل شرق /ساحل غرب.نمیدونم...شاید یک راه ساده برای اینکه دربارشون حرف بزنیم اینکه بگیم ساحل غرب یک رو وحشی تر،یک رویکرد خشن تر برای مواجهه با مسائل داره.بنابراین در روش برخورد این دو تفاوت هایی هست.اما فکر میکنم یکجور انرژی از ساحل غربی میاد که من خیلی احساسش میکنم. این یکی از دلایلی بود که بخاطرش تصمیم گرفتم به اینجا بیام.البته میگم،تفاوت هایی هست.البته این چیزایی که دارم میگم رو خیلی ساده اش کردم.فکر میکنم این تفاوت بین شرق و غرب در دهه هفتاد بیش تر بود تا امروز.چون میتونم بگم امروز بیش تر کسانی که اینجا کار میکنند ،در ساحل شرقی هم کار میکنند و برعکس.برای مثال من اینجا در سای_آرکم و چند ساله که اینجام.اما در کلمبیا تحصیل و با پیتر آیزنمن کار کرده ام.این باعث نمیشه که من به یک اهل ساحل شرقی که به ساحل غربی رفته تبدیل بشم.همونطور که گفتم من اهل ارژانتینم و برای میرالس کار کرده ام. بنابراین هیچ وقت خودم رو متعلق به این بحث و این دوگانگی ندونستم.من به این مسئله از دور و نه چندان جدی نگاه میکنم.اما فکر میکنم موضوع فقط ساحل شرق نیست.شخصا فکر میکنم که چیز های جالبی در چند مدرسه مختلف دنیا وجود داره.بعضی از این مدرسه ها در ساحل شرقی اند،اما نه همشون.دوست د ارم اینطور فکر کنم که یک پیوند بین مدارس جالب دنیا وجود داره.من همیشه به پرینستون،ییل،کلمبیا تا حدی،ای ای و انگوانته در وین علاقه مند بودم.به نظرم موسسه کارلسروهه هم داره به جای جالبی تبدیل میشه.هاروارد که البته اونجا به طور مستقیم با کسی در ارتباط نبودم و البته که هاروارد مدرسه قدرتمندیه.همینطور موسسه معماری کاتالونیا.من شخصا به موسسه های کوچک مستقل بیش تر از مدرسه ها و دانشگاهای بزرگ علاقه دارم.البته در این شهر یوسی ال ای  هم یک مدرسه فوق العاده است.من به این مسئله به شکل مدارس و موسسات نگاه نمیکنم .بیش تر به شکل افراد خاص نگاه می کنم؛افراد خاصی که در مدارس خاص کارهای جالبی انجام میدن.به این مسئله بیش تر به شکل مجموعه ای از افراد جالب که در چند مدرسه مختلف قرار دارند،نگاه میکنم. ام ای تی رو یادم رفت. میخوام اینطور بگم که شاید بتونم بیست مدرسه اسم ببرم،اما در واقع بیست تا مدرسه اسم نمیبرم.دارم اسم بیست نفر از اشخاصی رو میبرم که در اون مدرسه کار میکنند.فکر میکنم بیش تر اینطوریه.منظورم اینکه فکر نمیکنم دیگه بتونیم یک مدرسه به عنوان مدرسه ایده ال ببینیم.تصور میکنم بیش تر و بیش تر،مدارس متعدد جالبی رو خواهیم دید که ادم های جالبی دارند در اون ها کارهای جالبی انجام میدن.چیزی که من خیلی در مورد لس انجلس و سای_آرک دوست دارم اینکه ما(...)،البته این احتمالا چیزی نیست که بشه در یک مجله ایرانی گفت.پس بزارید اینطور بگم که ما زیاد به این حرف ها اهمیت نمیدیم.این چیزیه که در مورد سای_آرک همیشه برای من جذاب بوده .سای_آرک واقعا محیط خودش رو داره، خوب یا بد.نکات منفی ای هم در این نگاه هست.اما مطمئنن نیروی زیادی پشتش هست.

Related image

پ.ر:کمی دور تر بریم.خیلی از مدارس اروپا شروع تجهیز کارگاه های رباتیک کردند.همین طور کارهای جالبی که برای مثال در دانشگاه اشتوتگارت و جاهای دیگه انجام میشه...در اروپا چه اتفاقی داره میفته؟

 

ه.آ:فکر میکنم این موضوع جنبه های مختلفی داره.این احتمالا خیلی جالب نیست که در یک گفتگوی فرهنگی مطرح بشه،اما اموزش درامریکا یک تجارته و فکر میکنم دوره های کارشناسی ارشد به یک تجارت خیلی خوب برای موسسات تبدیل شده اند.فکر کنم موسسات اروپایی هم به این ایده رسیده اند. به نظرم اروپا از نظر تاریخی مدارس معماری خوبی داشته،اما برنامه های ارشد و برنامه های پژوهشی یک پدیده ی جدیدند.این برنامه ها به طورکلی چیز جدیدی هستند،حتی در امریکا.برای مثال وقتی اریک ماس و تام مین به هاروارد رفتند،دراون زمان هفت یا هشت دانشجو دراون برنامه وجود داشت.مثل امروز نبود که دویست_ سیصد دانشجودریک برنامه وجود داشته باشند.داریم درباره چهل سال پیش در امریکا حرف میزنیم ،پس حرف خیلی قدیم نیست. در اروپا هم شرایط مشابه حاکمه.فکر میکنم این یک ضرورت و نیاز بوده که چنین برنامه هایی ترویج و تبلیغ بشن.حالا چرا این اتفاق افتاده؟ البته که همیشه علایق پوهشی در محیط های اکادمیک وجود داشته،اما میتونم بگم که جامعه ونیازهای اون هم دچار تغییر شده.ارزش زیادی برای نواوری بیش تر از همیشه به وجود امده که در زندگی روزمره هم تاثیر گذاشته.این اسباب بازی ها،این چیزها(اشاره به تلفن همراه)،بنابراین ایده نواوری و پیشرفت همه جا حاضره.این که تلاش کنید تا معماری هم جزئی از این تغییرات باشه،انجامش در دفتر خودتون خیلی سخته.خب دفتر ما کمی تفاوت داره.چون من فعالیت اکادمیک هم دارم.بنابراین ما یک دفتر کوچیکیم و میتونیم پروژه هایی رو انتخاب کنیم که دوست داریم روی اون ها کارکنیم.

اما بیش تردفترها اینطورنیستند.درسته؟اگر به رشته های دیگه نگاه کنید،میبینید که پیشرفت اون رشته ها از طریق پژوهش اکادمیک به وجود می اید و ایالات متحده همیشه دراین زمینه پیشرو بوده.بنابراین فکرمیکنم دفترهای کوچک، نه چندان کوچک و بزرگی وجود دارند که لابراتوارهای خودشون روشکل میدن و واقعا هم کارهای جالبی انجام میدن.از نظرتاریخی ای ای همیشه فوق العاده جالب بوده، حالا بعضی ها میگن انگلیس یک جزیره است و از این حرفا.خب، فکر میکنم انگوانته در طول پانزده سال گذشته با ولف پریکس، گرگ لین و زاها حدید، همچنین موسسه برلاخ در مقطعی که وینی ماس اون جا بود،اشتدل شوله درفرانکفورت با بن ون بر کل،میرالس و پیتر کوک،اشتوتگارت که شما هم بهش اشاره کردید با افرادی مثل اکیم منگس،ای تی اچ همیشه خوب بوده.من فکرمیکنم که این نشانه ی زمانه.همه چیز بستگی داره که چطوربه پدیده ها نگاه کنیم وچطوربهشون ارزش بدیم .میتونم بگم که ما داریم بیش تر و بیش تر وارد دنیایی میشیم که درحال تغییره و کم تر و کم تر تعریف پذیر،درسته؟بنابراین فکر میکنم این بخشی ازتکامل و جهت گیری دیسیپلینه.امروزهمه چیز درحال تغییر.

این بخشی از اتفاق بزرگیه که معماری هم جزئی از اونه و بیایید با واقعیت روبه رو بشیم.انفجارعظیمی از تکنولوژی اتفاق افتاده که دیسیپلین معماری رو تحت تاثیر قرار داده و این مسئله ازمایشگاه ها ومراکز پژوهشی رو دردسترس کرده.درعین حال موضوعات جدید زیادی پیدا شدند که میشه روی اون ها کارکرد.منظورم اینکه تا پیش از این میخواستید چه کار کنید؟موسسه ای برای پژوهش های پیشرفته طراحی دستی؟

اون زمان داستان فرق میکرد.کارهایی انجام میشد،اما با امروز متفاوت بود. امروز تکنولوژی های جدید و امکانات اونها به این معنی هستند که شما میتونید جستوجو کنید وببینید که چه کار میشه انجام داد و چطور میشه دیسیپلین رو تغییرداد.هر کسی که بگه معماری همون چیزیه که همیشه بوده ،دچارتوهمه بله،در گوهرخودش یکسری اصول مشخصی هستند که همیشه ثابت اند.

اما اینطورکه تکنولوژی ها و تکنیک های جدید در حال تغییرند،یک دیسیپلین کاملا متفاوت از درون معماری در حال شکل گرفته.

Related image

 پ.ر:کمی درباره کار خودتون حرف بزنیم.یکبار نادر در سخنرانی ای که در تهران داشت گفت :"هدف من حل مشکلات نیست،هدفم تولید اونهاست." ایا شما هم تلاش میکنید مسئله ایجاد کنید؟

ه.آ:حرف خیلی جالبیه.منظورم اینکه ما معمار ها دوست داریم اینطور فکرکنیم تا حدی درسته. من دوست دارم این مسئله رو طور دیگه ای بیان کنم،اما معنیش همینه.من فکر میکنم یک معماری فوق العاده یک راهکار نبوغ امیز برای یک مسئله نا موجوده.

اگر معماری مثل شطرنج بود و به حل یک مسئله میپرداخت، دیگه معماری نبود؛میشد فقط ساختمان یا چیزی شبیه اون.همونطورکه گفتم برای من معماری پیش ازهرچیز یک دیسیپلین فرهنگیه و به عنوان یک دیسیپلین فرهنگی وظیفش اینکه مفاهیم موجود در جامعه رو دررابطه با ادراک موجود در دیسیپلین به چالش بگیره.بنابراین قرار نیست ما مسئله ایجاد کنیم.اما مطمئنن قرار نیست  که مشکلی رو حل کنیم.فکر میکنم این وظیفه ماست که این مفاهیم رو به چالش بگیریم تا بتونیم ادراک متفاوتی ازانسانیت ایجاد کنیم.به این معنی که چطور انسان ها میتونن باهم ارتباط برقرار کنند،چطور میتونن با فضا و فرم ارتباط برقرار کنند و اینکه برای معماری به عنوان یک کنش فرهنگی ارزش قائل باشیم.

و اینکه چطور معماری به نیروهای فرهنگی شکل میده.نکته جالب اینجاست  که زمانی که در یک چنین موقعیتی هستیم، مثلا زمانی که در یک گفتگو یا یک سخنرانی کسی از من میپرسه،همیشه میگم مسئله اینجاست که ما فکر نمیکنیم.یعنی من میام اینجا و روی یک مسئله کار میکنم و تلاش میکنم زیبا ترین پروژه ای رو که میتونم تولید کنم.خیلی بهش فکر نمیکنم که معناش چیه.ما بایک رویکردی کار میکنیم که هدفش تولید مسئله نیست.بلکه به دفاع از استقلال ارتش دیسیپلین مربوط میشه.به همین ختطر من به معماری به عنوان یک کنش فکری علاقه دارم و نه یک کنش عملی.مسئله برای من تولید یک مشکل نیست بلکه اندیشیدن به یک مشکله. فکر میکنم منظور نادر از گفتن اون حرف اینکه شما دوست دارید روی کاری که دارید انجام میدید کنترل داشته باشیدکه از دید من جالبه به این معنی که شما نمیخوتهید معماری پاسخ پرسشی باشه که از طرف شخص دیگه ای تعیین شده.

شما میخواهید معماری خودش مسئله رو تعریف کنه و خودش دنبال پاسخ بگرده.بنابراین بله. من تا اندازه ای با نادر موافقم.

اما مسئله برای من اینکه ببینیم ما به عنوان یک نسل از انسان،تاچه اندازه میتونیم پیش بریم.منظورم اینکه مسئله مسئله ی نواوریه ،مسئله ی امکانات جدیده،مسئله ی به چالش گرفتن امکانات موجوده.من واقعا به نیروی بی فایده بودن باور دارم.

به نظرم اشکالی نداره که معماری بی فایده باشه.منظورم اینکه چیزی که معماری رو فوق العاده میکنه،به کارکرد و پراگماتیسم هیچ ارتباطی نداره.چیزی که معماری رو فوق العاده میکنه، اون ارزش نا محسوسشه،اون کیفیت اندیش گونشه،اون معمای فکری ای که ما برای مخاطبان ارائه میکنیم.

بنابراین فکر نمیکنم که معماری به این معنا یک هنر باشه اما فکر میکنم ویژگی های مشابهی در مقایسه با یک هنر بیانی داره.

مثل نقاشی خوب یا نمایش خوب یا فیلم خوب یا کتاب خوب،این ها قرار نیست مشکلی رو حل کنند.این ها برای این وجود دارند که امکانات جدیدی رو اشکار کنند،مسیرهای جدیدی رو نشون بدن و اندیشه های جدیدی رو باز کنند.

بنابراین هدف اینه.اما کی میدونه که ایا شما بهش میرسید یا نه؟فکر میکنم شما فقط میتونید تلاش برای رسیدن به این هدف رو ادعا کنید.هیچ وقت نمیتونید نتیجه رو ادعا کنید.منظورم اینه که میتونید ادعا کنید که دارید تلاش میکنید یک کار فوق العاده انجام بدید.اما نمیتونید ادعا کنید که خودتون فوق العاده اید یا کاری که انجام دادید فوق العاده است.این کار شما نیست.اما فکر میکنم باید به دنبالش باشید.به نظرم معماری باید به دنبال هدف باشه.

 Related image

پ.ر:فرانسیس بیکن،قصابی...

ه.آ:بله...

پ.ر:..برش حیوانات،انیمیشن.نقش انیمیشن در اینجا چیه ؟و این که فکر میکنید در ده سال چه تغییراتی در کارتون به وجود میاد؟در ده سال اینده کارتون رو کجا میبینید؟

ه.آ:اول اینکه امید وارم ده سال دیگه زنده باشم.این یک نقطه ی خوب برای شروعه. دیروز یک نفر ازم پرسید (با خنده) درباره اینده چی فکر میکنی؟ جوابم این بود که امید وارم توش باشم.خیلی از کارهایی که شما انجام میدید، یکسری منطق و مجموعه ای از بحث های تئوری پشتش هست.اما در عین حال چیزهایی هم هستند که خیلی محسوس نیستند.منظورم اینکه اگر از من بپرسید چرا عاشق کسی هستم که عاشقشم،مثلا همسرم،میتونم یکسری دلیل براتون بیارم و درباره شون حرف بزنیم.اما یکسری چیزهای اساسی هم هستند که نمیدونم. یعنی نمیتونم با واژه ها تعریفشون کنم. بنابراین بخشی از علاقه ام به بیکن و قصابی و فیلم و انیمیشن برمیگرده به مسیر شخصی حرفه ای من. به همین خاطره که مفهوم فردیت و ایده ی داشتن علایق شخصی خیلی مهمه.معماری یک بازی گروهیه.اولا به این خاطر که شما با یک تیم کار میکنید. اما در عین حال افراد زیادی هستند که دارن روی موضوعاتی شبیه به چیزی که شما دارید روی اون کار میکنید، کار میکنند.

یکسری علایق هستند که به طور طبیعی در شما به وجود میان.من همیشه دوست داشتم به چیزهایی علاقه داشته باشم که در نگاه اول زیبا به نظر نمیرسند. بنابراین برای مثال کار کسی مثل بیکن برای من به چند دلیل مهم و جالبه،نه

فقط به یک دلیل.البته که اولین واکنشم این بوده که خوشم میاد.اما خب،چون من یک ادم منطقی و یک عامل فرهنگی ام،این کافی نیست.منظورم اینه اینکه بگم ازش خوشم میاد کافی نیست.درسته؟این برای اینکه بتونید یک گفتمان براش بسازید و چیزی از اون تولید کنید،کافی نیست.چون خیلی چیزها هستند که من از اون ها خوشم میاد.اما ازشون برای الهام گرفتن استفاده نمیکنم.

بنابراین اینکه چطور از"ازش خوشم میاد" به "فکر میکنم جالبه" یا"فکر میکنم مفیده" برسیم،به دیسیپلین و زمینه مربوط میشه؛زمینه ی فرهنگی و زمینه ی تاریخی.کار بیکن برای من جالبه،چون فوق العاده کیفیت دیسیپلینی داره.یعنی خیلی نقاشانه است، پرتره ی رنگ و روغنه.

بنابراین یک نوع سنت تاریخی نقاشی در اون هست.البته در زمینه ی مصالح و تکنیک خیلی نواوری نداره.مجموعه ای از کیفیات عاطفی و احساسی درمورد کاربیکن وجود داره که به یک دوره تاریخی خاص مربوط  میشه.یک سطحی ازقابلیت شناخت داره.میتونید شکل پیکره رو تشخیص بدید بنابراین کاملاً انتزاعی نیست.او با چیزهای زیادی درگیره که مورد علاقه ی من هم هستند،مثل گروتسک و امر ترسناک.اما از درون اون ها چیزهای زیبا و نیرومندی تولید میکنه.او به بدن و جهش و دگردیسی چشم علاقه داره،مثل من.اما در عین حال به تغییرات جزء به جزء هم علاقه داره. کار بیکن به مسیری تعلق داره که برای من خیلی مفیده.چون معماری هم همونطورعمل میکنه. قصابی از طرف دیگه داستانش تا حدی فرق میکنه،اما نسبتاً مربوطه.چون یکسری وجوه مشترک بینشون هست. قصلبی برای من موضوع جدید تریه. چیزیه که من در سه_چهار سال گذشته بهش مشغول شدم.من چهل و چهار سال دارم و وقتی

چهل ساله شدم،این علاقه در من ایجاد شد؛همزمان با تولد اولین دخترم.من اهل ارژانتینم ،اما پانزده ساله که در امریکا زندگی میکنم.تا قبل از اون هیچ وقت به معنای سنتی زیاد خودم رو ارژانتینی حساب نمیکردم.اما به دلایلی وقتی که پدر

میشید،شروع میکنید و به پیشینه خودتون نگاه میکنید؛تاریخ خودتون،سنت هاتون و از این چیزها.ایده ی گوشت، قصلبی،گاو و روش های سنتی مربوط به این ها در فرهنگ من حاضرند.موضوع دیگه جنبه عملی ماجراست.همون چیزی که درباره اش حرف زدیم و بهش گفتم عوامل سرایت،درسته؟شما همیشه به دنبال ایده های جدید هستید،به دنبال امکانات جدید که چطور به کمک اون ها پیشرفت ایجاد کنید و چطور از کامپیوتر تاثیر بگیرید که تا پیش از این خیلی فراگیر نبوده.کار یک قصاب ارژانتینی نظرم رو جلب کرد.فرانسیس مالمان که یک سر اشپز سطح بالا

بود.او رستورانش رو فروخت و شروع کرد به سفر در سراسر ارژانتین و قصابی و پخت گوشت گاو به شیوه سنتی سده ی نوزدهمی،به شیوه ی خیلی بدوی.

به کارش خیلی علاقه مند شدم. به خاطر کیفیات ایینی ابتدایی و با وجود این، مهارت و سطح بالای کارش.چیزی که درکار بیکن هم بود و من رومجذوب کرده بود.کار بیکن هم این مهارت رو داشت.اما بیکن در عین حال برای الهام به چیزهای گروستک هم نگاه میکنه.بنابراین به شکلی ایده قصابی خیلی خوب با اون جفت و جور شد.به این دلیل که اون هم به نوعی بدویه: کشتن و برش یک حیوان و خوردن اون. در عین حال تکنیک ها و ابزار برش حیوانات فوق العاده ماهرانه بودند.بنابراین یک جور برخوردبین این دو وجود داره که برای من جالبه.مسئله انیمیشن و فیلم هم موضوعش جداست.من میخواستم فیلم ساز بشم.نمیخواستم معمار بشم.وقتی که هجده سالم بود،در ارژانتین هم مثل امریکا،نمیدونم در ایران چطوره ،اما در ارژانتین وقتی هجده سالتون میشه،باید رشتتون رو انتخاب کنید؛معماری،مهندسی،حقوق.مثل اینجا نیست که سه سال برید کالج و بعد تصمیم بگیرید.نه!باید همون موقع انتخاب کنید. من میخواستم فیلم ساز بشم.اما مدرسه ی فیلم به دلایل مالی بسته شده بود، داستانش طولانیه.پس من معماری رو شروع کردم تا بعد بتونم واحدهامو انتقال بدم به مدرسه ی فیلم.یک سال اینطوری گذشت،مدرسه ی فیلم هنوز بسته بود.سال دوم هم همین طور گذشت.اخر سال دوم بود که...خب داستانش طولانیه. اما خلاصه اش اینکه من کوپ هیملبلا و زاها حدید و این ها رو کشف کردم و فکر کردم معماری چقدر جالبه،پس تصمیم گرفتم معماری رو ادامه بدم. بعد زمانی که به کلمبیا رفتم،اونجا تازه فرهنگ بدون کاغذ رو شروع کرده بودند.نرم افزار های انیمیشن اونجا وجود داشت.کسانی مثل گرگ لین و دیگران داشتن روی ایده فیلم و شکل های متحرک به عنوان شیوه های متفاوتی برای مسئله فرم کار میکردند.این برای من فرصت ایده آلی بود که با علاقه قدیمی خودم که فیلم سازی و انیمیشن بود،پیوند برقرار کنم.وقتی با نرم افزارهای انیمیشن کار میکردیم،با خودم گفتم خب،باید راهی پیدا کنم که انیمیشن به کارم بیاد.پس یکی از بحث هام این بود که چطور تصویر به ابزاری برای افرینش فرم تبدیل بشه.منظورمو اشتباه نگیرید!البته که تصویر فرم داره.اما این نرم افزار ها برای تولید تصویر درست شده بودند.پس برای من ایده ی انیمیشن راه متفاوتی بود برای اینکه از بازنمایی به شبیه سازی برسمو اینکه چطور این دو رو در معماری به هم برسونم.

یکی از چیزهایی که در مورد انیمیشن و کامپیوتر برای من جالبه،ایده ی برخورد در روند طراحیه.این ها ارتباطاتی هستند که در فکر من خیلی روشنند،اما میفهمم که برای کسی که از بیرون نگاه میکنه،ممکنه قضیه خیلی روشن نباشه.اما برای من همه ی این ها بخشی از یک چیزند.انیمیشن با مجموعه ای از برنامه نویسی ها همراهه.بنابراین برای من قصابی و بیکن و خیلی چیزهای دیگه به عوامل سرایتی تبدیل میشن که میتونم اون هارو وارد اون برنامه نویسی کنم و به دنبال امکانات جدید بگردم.من فکر میکنم که در نهایت واقعاً ممکن نیست بشه یک چیز کاملاً جدید یا کاملاً اصیل تولید کرد.اما همه ی ما دوست داریم که اصیل باشیم و کارهای متفاوتی تولید کنیم.بنابراین تمام این ها برای من مکانیزم هایی هستند برای جستو جو اصالت.در حالی که میدونم هرگز نخواهم تونست به یک کار صد در صد اصیل برسم.

پ.ر:کارگاه های رباتیک و ایده ی پست دیجیتال امکانات زیادی رو در برابر معماری ایجاد کرده اند.فکر میکنید این مسیریه که معماری داره به سمتش میره؟

Image result for Hernan Diaz Alonso

Image result for Hernan Diaz Alonso

ه.آ:من فکر نمیکنم که یک مسیر باشه که معماری در اون حرکت بکنه.فکر میکنم روباتیک یکی از راهاییه که معماری رو درحال حرکت نگه میداره،اما فکر

نمیکنم تنها راه باشه.چیزی که در مورد روبات ها برای من جالبه تواناییشون در ساخت نیست،بخشی از همون برخورده که قبلاً دربارش حرف زدم.این ایده که بتونید از روبات ها استفاده کنید و به مجموعه عناصر موجود معماری اضافه کنید.به نظر من روبات ها فقط ابزارنیستند.فکر میکنم اون ها مکانیزم هایی فوق العاده جبر گرا و ایدئولوژیک برای تولید هستند.من واقعاً فکر میکنم اگر شما با یک نرم افزار خاص کار کنید و نه با یسک نرم افزاردیگه دارید تصمیمات ایدئولوژیک میگیرید؛تصمیماتی در طراحی.بنابراین این ایده رو که اون ها فقط ابزارند قبول ندارم.ندارم!چون فکر میکنم اون ها قدرت زیادی به همراه خودشون میارن،همینطور محدودیت ها و امکانات زیاد و اینکه تا حد زیادی از پیش تعیین شدگی در محصول نهایی دارن.به نظر من روبات ها  به خانواده ی ماشین های سی ان سی،چاپ سه بعدی و ماشین های برش لیزری تعلق دارند.بنابراین میتونید از اون ها به عنوان ابزار تولید استفاده کنید و همین طور به عنوان سلاحی برای الهام گرفتن برای جستو جو در امکانات جدید.این مسئله خیلی مورد علاقه منه.چیز دیگه ای که مورد علاقه منه اینکه ما هنوز دقیقاً نمیدونیم که چه کارهایی میتونیم با روبات ها انجام بدیم.البته که میتونیم باهاشون چیز بسازیم.این رو میدونیم. منظورم اینکه هنوز خیلی روشن نیست که چقدر میتونیم باهاشون پیش بریم و چطور در طراحی ازشون استفاده کنیم.بعضی افراد مثل گرگ لین از روباتیک در پیشبرد ایده ی خانه ای که میتونه در طول زمان تغییر کنه استفاده میکنند.بعضی مثل پیتر تستا روی ایده ی واقعیت مجازی وتلاقی واقعیت و واقعیت مجازی کار میکنند؛چیزی که من بهش میگم فرا واقعیت. من شخصاً هنوز به این نتیجه نرسیده ام که دقیقاً چه کاری میشه با اون انجام داد.یکسری ایده دارم که احتمالا ترم اینده در سای_آرک روی اون ها کار خواهیم کرد و اون اینه که از اون ها در تولید تصادف و گسیختگی استفاده کنیم.یعنی چیزی که در مورد روبات ها برام جالبه اینکه امتحان کنم ببینم چطور میشه با استفاده از اون ها همه چیز رو بهم ریخت.منظورم اینکه به برنامه نویسی برای تولید اشتباه علاقه دارم.پیش از این کارهای مشابه این انجام دادیم ؛در چند نمایشگاه و برای چند پروژه.من فکر میکنم روبات ها فوق العاده قدرتمندند.واقعاً باور دارم که در طول زندگی خودم شاهد خواهم بود که فرایند طراحی از هم فرو میپاشه.یعنی در اینه طراحی و ساخت و تولید همه هم زمان انجام خواهند شد.فکر میکنم ظرف سه چهار سال اینده این اتفاق بیفته.طراحی،تهیه ی نقشه های اجرایی و ساخت فرو میپاشند و فکر میکنم روبات ها نقش مهمی در این زمینه خواهند داشت.یک چیز جالب در این مورد این ایده است که چیزی که در طول تاریخ نقش متضاد داشت، امروز نقش مکمل پیدا کرده.برای مثال یکی از موضوعاتی که خیلی مورد علاقه منه_رومانتیسیزم_در اغاز سده ی نوزدهم  در واقع یکجور جنبش مقاومت  در برابر خرد گرایی المانی بود.رومانتیسیزم یکجور نگاه کلی گرا و غیر خرد گرا به جهان بود.بنابراین با احساسات و عواطف سر و کار داشت.یعنی در دو جهت مختلف بودند.امروز ما با نرم افزار کار میکنیم،با نوشتن برنامه که با ریاضی کار میکنه و فوق العاده دقیق و تعریف شده است.اما در عین حال میتونید کیفیات رومانتیک رو به عنوان عوامل سرایت واردش کنید و این ها میتونن با هم کار کنند که تصور چنین چیزی دویست سال پیش غیر ممکن بود .فکر میکنم روبات ها بخشی از این موضوعند.یک چیز دیگه که درباره ی روبات ها و تکنولوژی جدید برای من جالبه اینکه اگر شما به رنسانس به عنوان یک دوران با شکوه برای هنر و معماری نگاه کنید،میبینید که در اون دوره تمایلی وجود داشت برای افرینش یک چیز ایده ال توسط تکنیک های غیر ایده ال.من فکر میکنم کامپیوتر هاو روبات ها به ما تکنیک هایی ایده ال میدن. اون ها از نظر ریاضی ایده الند و فکر میکنم امروز این تمایل وجود داره که با کمک این تکنیک های ایده ال،یک چیز غیر ایده ال تولید بشه.چیزی که میخوام بگم اینه که تضاد البته واژه مناسبی نیست،اما اینطور بگم که اخلاق های متضاد میتونن باهم ترکیب بشن و اخلاق جدیدی ایجاد کنند که لزوماً حاصل جمع اون ها نیست،اما محصول تعامل اون هاست.روبات ها از این نظر برای من جذابند،نه از جنبه های دیگه.البته باید اعتراف کنم که علاقه خاصی بهشون ندارم.میبینمشون،علاقه دارم که امکاناتشون رو جست و جو کنم. علاقه دارم ازشون استفاده کنم. اما واقعا فکر میکنم مثل بقیه تکنیک ها،روبات ها هم باید یکجور دستور کار طراحی تغذیه بشن،یکجور گفتمان طراحی.یک چیز دیگه بگم،برای مثال اگر به جیمی هندریکس و این اهنگش فکر کنید...بگذارید ببینم...(اهنگ را از تلفن همراه پخش میکند)اگر به این فکر کنید،خب؟نمیتونید این رو بدون یک گیتار الکتریک اجرا کنید.نمیتونید با یک گیتار کلاسیک یا اسپانیایی این قطعه رو بزنید.من خودم کلاس گیتار میرم.اما من جیمی هندریکس نیستم. میدونید منظورم چیه؟بنابراین تکنولوژی و همه این ها عالین.اما باید یک ادراک ،یک توانایی،یک نبوغ داشته باشیم که بتونیم چیزی تولید کنیم که بتونه مهم و جالب باشه .

Related image

پ.ر:از نادر حرف زدیم.به کار کدام یک از معماران ایرانی دیگه علاقه دارید؟اندروزاگو در سای _آرک درس میده.با توجه به تاثیری که او،شیر دل و کیپنس در اغاز دهه نود داشتند ،این میتونه موضوع جالبی باشه. ضمن اینکه خود شیر دل هم برای مدتی در سای_آرک تدریس کرده.

 

ه.آ:خب،اگر راستش رو بخواهید من خیلی معمار های ایرانی رو نمیشناسم.یک سری از کارهارو دیدم .میدونم که ایران صاحب یک سنت شگفت انگیزه معماریه؛یک سنت شگفت انگیز فرمالیست. یک ادراک فوق العاده پیچیده و پر جزئیات در ایران وجود داره.فکر میکنم به فرهنگ پارسی به طور کلی مربوط میشه؛به اون منطقه از دنیا به طور کل.منظورم اینکه ما بعضی وقت ها در این تقسیم بندی های امروزی کشورها اسیر میشیم.اما زمانی که به فرهنگ در معنای وسیعش نگاه کنید،این مرزبندی ها زیاد کارامد نیستند. بنابراین همیشه فکر میکنم پای یک فرهنگ بزرگتر در میونه.من هیچ وقت به ایران نرفتم و فقط میتونم بر اساس چیزهایی که از دور میدونم نظر بدم.

همینطور چیزهایی که  از بعضی از همکارام و دوست هام میدونم. مثلاً نادر دوست خوب منه و من فکرمیکنم  تاثیر زیادی روی فرهنگ به طورکلی داشته.فکر میکنم او شیوه ی خاص و عجیب خودش رو برای رویارویی با مسائل داره.الگوهای ریاضی(معماری ایرانی) هم برای من بسیار جذابند.باید بگم که من در این زمینه تخصصی ندارم.بنابراین یک جور بی احترامی محسوب میشه که ادعا کنم اطلاعاتم کافیه.اما مطمئنن دو نفری که اسم بردید،دو معمار بزرگند.نادر یک معمار و استاد فوق العاده است و همین طور بهرام ،یک معمار شگفت انگیز و بسیار تاثیر گذار بر کسانی که امروز در مدرسه تاثیر گذارند،نه  نه فقط کیپنس و اندی زاگو .این ها باهم همکار بودند و تحت تاثیر هم. نمیدونم شاید اگر چند نفر دیگه رو اسم ببرید...

 

پ.ر:فرشید.

ه.آ:فرشید...کمی سخت شد.چون آلخاندرو دوست خوب منه و (...)،من فرشید رو خیلی خوب نمیشناسم.فقط چند بار دیدمش.اگر به کار این افراد نگاه کنید، یک چیز مشترک بین همشون میبینید.همه ی اون ها به فرم،هندسه،تزئینات و جزئیات علاقه دارند.بنابراین روشنه که این همون چیزیه که ازش حرف زدم.پس معماری واقعا هیچ وقت تازه نیست؛یک ترکیب بندی همیشه در حال تکامله.یعنی اگر به کار افرادی مثل فرشید،نادرو شیر دل نگاه کنید، میتونید یکجور دی ان ای در کارشون تشخیص بدید.من اهل ارژانتینم و اگر دقیق به کار من نگاه کنید ،نشانه هایی از فرهنگ من میبینید.البته که ما تاریخی به غنا و درازای تاریخ کشور شما نداریم.

اما چیزهایی از فرهنگ اسپانیایی و ایتالیایی به ارث بردیم. بنابراین فکر میکنم زمانی که پای معماری به میان میاد،من به شدت ارژانتینی و هیسپانیکم.دست راست من ایوان که اینجاست هم اهل کلمبیاست که البته در مقایسه با ارژانتین(با خنده) یک کشور کاملاً درجع دوئه.یک نفر هم از ایتالیا در دفترمون داریم.بنابراین یک طعم لاتین در این جا وجود داره.از شوخی که بگذریم من فکر میکنم یکجور کد ژنتیکی وجود داره که همراه ما هست و روی ما تاثیر میزاره.نمیگم که تشخیصش اسونه،یعنی اگر به کار نادر نگاه کنید،ایران اولین چیزی نیست که به ذهنتون میاد.اما اگر پنج دقیقه فکر کنید ،یکسری ارتباطات رو تشخیص میدید.همونطور که گفتم ما به عنوان یک معمار همیشه تلاش میکنیم تا حدی از طعم محلی مون فرار کنیم،مخصوصاً این روزها.اما این طعم دیر یا زود خودش رو نشون میده .من مطمئنم که اگر به کار شما نگاه کنم ،میتونم بفهمم که بله...میتونیم بگیم که شما اهل ایرانید.مطمئنم.و اگر الان نباشه،ده سال دیگه خودش رو نشون میده.

پ.ر:در حال حاضر هزاران دانشجو در ایران هستند که با تقلیدی از نظام اموزشی بوزار درگیرند.فاصله ی بسیار زیادی بین اموزش معماری در جایی مثل سای_آرک و اتفاقی که در ایران در حال روی دادنه وجود داره. به نظر شما این دانشجوها باید چه کار کنند؟چه توصیه ای براشون دارید؟

ه.آ:بزنن بیرون!ببینید،این موضوع پیچیده ایه.دوباره بگم،من در ارژانتین درس خوندم.نه با سیستم بوزار بلکه یک مدرنیسم متعالی با رویکرد پلی تکنیک. مظورم رو بد متوجه نشید.اون اموزش برای من  یک پایه ی قدرتمند در رابطه با دیسیپلین ایجاد کرد.بنابراین از این نظر سودمند بود.من فکر میکنم سیستم اموزشی سنتی یک نکات مثبتی داره. فکر میکنم این نکات  مثبت زمانی میتونن وجود داشته باشند که شما متوجه باشید  که این ها به اون حوزه مربوط میشن و در عین حال دنیای دیگه ای هم هست. اما تصور نمیکنم این مسئله فقط به معماری مربوط بشه.فکر میکنم مشکلات دیگه ای هستند که شما باید حلشون کنید .منظورم اینکه کشور شما  کشور پیچیده ایه . کشوریه که مخصوصا در طول هشتاد سال گذشته  در مرکز یک سری مشکلات قرار داشته. معماری نمیتونه در خلاء به این صورت عمل کنه .بنابراین من چندتا چیز میگم .یک این که معماری یک دیسیپلین فوق العاده شخصیه ،یک کنش فردیه.بنابراین مهم نیست که چه اموزشی د اشتید.دنیایی وجود داره که همیشه در دسترسه و میتونید در اون جستوجو کنید،بخونیدش و ببینیدش.پس اولین چیزی که میگم اینه که به هیچ تعصبی اسیر نشید .در مورد سای_آرک هم همین رو میگم که البته در سای_آرک یک تعصب وجود نداره.تعصب های متعددی وجود دارند که در قالب یک تعصب بزرگ تر روی هم جمع میشن .به ما اعتماد کنید.اما نه کاملاً.فکر میکنم که این در هر سیستم و هر مدرسه ای جواب میده.این به کنار فکر میکنم معماری باید به مسئله ی اکنون بپردازه. مسئله ی اصلی برای معماری فکر کردن به لحظه ی اکنونه. این مهمه که تاریخ معماری رو بدونیم و مهمه که درباره ایندش فکر کنیم.چون چیزی که ما طراحی میکنیم ،معمولا در اینده ساخته میشه و نه در همون لحظه.در واقع شما فقط میتونید به شرایطی که در اون لحظه در اون هستید،فکر کنید.به این معنی،دیسیپلین ما مثل تمام دنیا در لحظه ی کنونی در جریانه و به سرعت حرکت میکنه و خیلی سریع تغییر شکل میده .البته چیز هایی هم هستند که ثابتند و قبلاً دربارشون حرف زدیم.اما چیزهای دیگه در یک وضعیت همیشگی دگردیسی و دگرگونی قرار دارند.بنابراین توصیه من به همه همیشه یک چیزه.خوبه که جایگاه خودتون رو بدونید، خوبه که تاریخ خودتون رو بدونید و با در نظر گرفتن این ها ،مهمه که از اونجا بیایید بیرون.البته میتونید هر زمان خواستید برگردید.من این رو به کسی که در افریقای جنوبی  یا استرالیا یا شیلی هم باشه میگم، نه فقط به یک ایرانی.فکر میکنم لازمه که شما بیاید بیرون ودنیایی رو که در اون زندگی می کنید بفهید و ببینید که در چه فرهنگی  زندگی میکنید.فکر میکنم که باید همیشه و همیشه ،امر متعارف رو به چالش بگیرید.باید همیشه سنت هارو به چالش بگیرید.این معنیش این نیست که سنت به خودیه خود چیزه بدیه .فکر میکنم سنت ها برای این به وجود اومدند که پایگاه محکمی برای ما ایجاد کنند.کمی سنت خوبه و سنت بیش از حد شما رو فلج میکنه.من فکر میکنم کمی سنت خوبه چون فرهنگ شما و نیروهای فرهنگی شما رو بهتون یاداوری میکنه . اما در عین حال سنت بیش از حد شما رو فلج میکنه ،چون حس ادراک پیشرفت رو از شما میگیره.بنابراین سنت خوبه تا جایی که محافظه کار نشه.منظورم اینکه سنت و محافظه کاری لزوماً یک چیز نیستند.هر چند معمولاً ادم های محافظه کار به سنت پایبندند.

بنابراین چیزی که میتونم به این دانشجوها بگم اینکه اره،بزنید بیرون!برید دنیارو ببینید.برید ببینید چه خبره.تا جایی که میتونید مطالعه کنید .تا جایی که میتونید اطلاعات جذب کنید .اون وقته که میتونید تصمیمات فردی خودتون رو بگیرید.به همین خاطر همه چیز برمیگرده به تعریف نقشه ی خودتون، تعریف مسیرتون، راهی که میخواهید در اون قدم بگذارید و به دنبالش برید.

 Related image

 

سایر تصاویر:
JBRCo , کلیه حقوق محفوظ است.
برنامه نویسی و طراحی سایت توسط اکسیر.
Top